تبليغاتX
ری را

ری را

یادداشتها

عصر با دوست کوچکم در جاده محبوب راه میرویم سست. نامطمئن.ماهی ها بر سرمان فرود می آیند لغزان . سبک....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:27  توسط   | 

در بچگی دوست داشتم خودم سوزنبان باشم و شوهرم راننده کامیون.دوست داشتم همیشه هوا سرد باشد و او در شب مرا سوار کامیون کند و بدون رد و بدل شدن کلامی میانمان جاده را در شب تماشا کنیم (از آن بالا). یا گاه او به اتاقک سوزنبانی من بیاید . برایش چای داغ درست کنم . سوز از لای درز دیوارهای اتاقک تو بیاید. او ذستهایش را روی بخاری برقی کوچک گرم کند و بعد هر دو بگوییم" آه چقدر هوا سرد شده است" و به زیر بتوی مندرس و کهنه اتاقک بخزیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:20  توسط   | 

هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. لحظه ای است متعلق به گذشتگان که د رحال رخنه کرده است. لحظه ای است اندوه بار و توان فرسا.

بار دیگر شهری که دوست می داشتیم.نادر ابراهیمی

ب.ن: هرچند که کل کتاب چنگی به دل نمی زند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:15  توسط   | 

هنوز این پرسش در برابر من است که ما چگونه زنده ایم ؟ بعد از اینکه امیدهایمان به بهبود و نجات ، یکی بعد از دیگری به فجیعترین شکل نابود شد. چه طور هیچکدام از ما خودکشی نکرد؟در واقع این امیدهای ما بودند که قتل رسیدند. و البته امید چیز عجیبی است . مثل گیاه هرز خودروست که اینجا نابودش کنند، آنجا سر از خاک خشک در میآورد. بگذریم از اینکه بعضی از ما در اساس از تیره ی امیدواران هستیم و امید برایمان نیاز و عادتی است که پیش از آنکه خود بفهمیم دست به کار بازسازی آن می شویم. 1370-71

ثمیلا امیرابراهیمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:11  توسط   | 

 

بعد از یکسال ،انگار از قعر مرداب به سطح آن رسیده ام. همه چیز سبک و لغزنده است ...از چیزها جز رنگ و فرم نمی بینم. در شب خیره نمی شوم و صفات اشیا را در نمی یابم...آدمها رنجها و خوشیهایشان در سطح ادراک من می ماسد. من فقط می بینم . حتی نگاه هم نمی کنم . شاید هم از فرو رفتن می هراسم.باید تنهاییم را بزرگ کنم و به آن شکل دهم.3 مرداد 1352

ثمیلا امیرابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:11  توسط   | 

جمله ای عالی از پاسکال:" هنوز نیستیم . ول یامیدواریم باشیم" این چیست مگر ناامیدی غمناکی که با امید شعف آمیزی گره خورده تا تکامل درونی انسان را رهبری کند؟ 26 مرداد 1349

چهره ها و نقابها-ثمیلا امیر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:9  توسط   | 

من نمی توانم حوادث را در اختیار بگیرم.نمی توانم حقیقتی را که در پشت این حقایق ظاهری است به هم مرتبط کنم.نمی توانم جای خود را در میان این کشاکشها معین کنم.وضعیت من ،وصعیت مستقلی نیست.هسته ای است که وایسته به وجود میوه است. نمی شود که تنها رشد کرد. هسته که نمی تواند برای خود بزرگ شود و آواز بخواند و عاشق شود و بمیرد.من که نمی توانم مثل خدا تجریدی زندگی کنم...مشکل این نیست که چرا وابسته به دیگران هستم مشکل در این است که این وابستگی چرا این قدر ناقص و قشری و بیهوده است....5بهمن 1347

چهره ها و نقابها -ثمیلا امیرابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:8  توسط   | 

شبها بر قایقی می خوابم .هر شب غرق می شوم . هر صبح بعد مرد قایقران مرا می یابد.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:44  توسط   | 

این است خیال بردازیها و آرزوهای مهار نشده من به هنگام یکه خواب زده توی رختخواب دراز کشیده ام:

می خواهم تکه بزرگی از چوب باشم که زن آشبز یه خود چسبانده است و ضمن اینکه چاقویی را با هر دو دست روی این کنده سخت(تقریبا از سمت لمبرم) می کشد با تمام نیرویش تراشه هایی از آنرا برای روشن کردن بخاری جدا می کند.

نامه به فلیسه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:7  توسط   | 

زیاد ملاحظه کاری به خرج نده و مواظب خودت باش.بگذار هر چه می خواهد بیش آید. دیدارهای مادرت.رقصهای خواهرت.سوزن دوزی ات.عمه ات. فقط بخواب بخواب! تنها در خواب می توان در میان ارواح نیکوکار بود. بیداری زیاد مرگ را یه همراه می آورد.

نامه به فلیسه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:11  توسط   |