این روزها مشغول خواندن یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف هستم. و آنرا همچون شربتی شیرین مینوشم. اون نوع انتخاب در کار و زندگی را میبسندم بسیار.
این روزها مشغول خواندن یادداشتهای روزانه ویرجینیا وولف هستم. و آنرا همچون شربتی شیرین مینوشم. اون نوع انتخاب در کار و زندگی را میبسندم بسیار.
۱.یادته نسرین ؟ اومده بودی گالری؟ بستنی خریده بودی؟ و اینو بهم گفتی از قول یکی دیگه؟ دلم برات تنگ شده قراضه! کجایی؟
۲.مرسی از نوشین.
شره شیر
از رگهایم.
باد مدیترانه
می وزد
بر گونه هایم.
تصویر معشوق در دستم:
قرصی سبید.
امشب به همراه ماه
خواهم گریخت.
در قفل در
شکسته است.
کلید شکسته
راه را
بسته است.
راهها همه
بسته است.
کلیدها همه
شکسته است.
روزگاری بود که به مهمانی دعوت نمیشدم.راستش را بخواهید دعوت که میشدم ولی آنجورهایی که میخواستم نبود.آن مهمانیهای عظیم که پر از آدم است و همه در هم میلولند و چراغهایی با نور زرد رنگ همه جا را روشن میکنند و گرما میپراکنند در فضا. و چنان است که گویی مشکلات زندگی برای یک شب هم که شده، به فراموشی سپرده میشوند.
مدتها بود که تنها به مهمانیهای خانوادگی دعوت میشدم. مهمانیهایی معمولی و کسل کننده. راستش را بخواهید من هیچگاه زیاد به مهمانی دعوت نشده ام و اگر بخواهید صداقت بیشتری هم به خرج دهم، من اصلا از مهمانی و مهمانی رفتن لذت نمیبردم.ولی خب بر حسب یک عادت احمقانه وقتی مدتی میشد به جایی دعوت منیشدم، غمگین و دلخور میشدم و گمان میبردم تنها من هستم که چنین سرنوشت کسل کننده دارم و دیگران یک سره دارند خوش میگذرانند. گمان مبرید که اگر دعوت میشدم اوضاع بهتر از این بودانموقع هم باز ناراحت بودم که چرا بلد نیستم لذت ببرم و...خلاصه از هر طرف که میرفتید من تنها دلخور و غمگین میشدم.
مدتی است دیگر این افکار به سراغم نیامده اند . راستش را بخواهید این مدت فهمیده ام من به مهمانیهای زیادی(اه نه تعدادشان زیاد نیست) دعوت شده ام و آنها برایم از هر چیز دیگز حیاتی ترند و شگفت آورتر.
اشتباه مکنید.مبادا فکر کنید در این مهمانیها همچون مهمانیهای بزرگ و عظیمی که در بالا توصیف کردم، میزبانانی مهریان و گشاده رو دارید و احساس گرما و امنیت میکنید.نه!سر سفره این مهمانهیها تنها چیزی که یافت نمیشود امنیت است و این شمایید که باید میزبانتان را تغذیه کنید. او همچون موجودی خونخوار است که خون شما ، فکر شما و رشته های اعصاب شما را میمکد، میبلعدو........و بعد اگر همه چیط خوب پیش برود، اگر از شما خوشش آمده باشد، اگر شما به اندازه کافی خلوص و صداقت ورزیده باشید و هزار و یک اتفاق دیگر کنار هم جفت و جور شوند و آن حادثه عظیم رخ دهد،او همچون دستگاهی خونی را که مکیده به شیر تبدیل میکند و شما یکباره شیرینی شیر را حس میکنیدو......اه من عاشق چنین مهمانیهایی هستم با میزبانانی چنین خونخوار!!!!!
دیگر چه باک که من از میهمانیها ی دیگر لذت نمیبرم و یا به آنها دعوت نمیشوم.میزبان من واژه ها ، رنگها و خطوط هستند. دیگر چه باک!
بهار آمده است و من چیزی به ذهنم نمی آید برای نوشتن. نشسته ام بر صندلی اقتدارم و مینویسم.نیمه شب است و من از "خنکی مطبوع هوا" لزت میبرم. و به یاد می آورم که این سه واژه (خنکی مطبوع هوا) را چند سال پیش کشف کرده ام و نوشته ام.شبی که من و روزبه و پروین بر روی نیمکتی فلزی و سرد نشسته بودیم و از گردشهای شبانه بیمارگونه مان(که من هر بار میگفتم بیمارگونه است،روزبه عصبانی میشد)، بازگشته بودیم و به آخر زمان می اندیشیدیم. ناگهان گربه ای از کنارمان گذشت. من یک جورهای خاصی لدت بردم. نمیدانم چرا….
دیروز 3 فیلم دیدم.چیزهای زیادی برای نوشتن به ذهنم میاید. آنها را گوشه ای بادداشت میکنم . و ایده های نقاشیم را نیز. تا آنروز که این کرب عظیم پایان یابد و دستان من دوباره گرم شوند و نلرزند حین نقاشی و این بوم لعنتی لگدپرانی نکند به سوی من . نمیدانم. اصلا آنچه میگویم قابل فهم هست یا نه؟
معده ام غرولندی کرد و من به یاد آن حفره لعنتی در معده ام افتادم. آنکه میان من و جهان حایل شده است و یکسره میغرد بر من یا بر جهان ؟ نمیدانم بر کدام یکی مان.دیگر به چه می اندیشم؟ به طوعه ای در گذشته .به موجودی که حملش کرده ام این سالها. و به اینکه بعد از تعطیلات عضو کتابخانه موزه شوم و به اینکه وقتی رفتم اصفهان حتما به دیدار سعید اعظم بروم و بعد عید به کلاس داریوش حسینی.
به مادرم می اندیشم که روزگاری عاشقش بوده ام و اکنون که آن سالهای "جذبه و حیرت" رفته اند و من مقتدر تر شده ام به گمانم بی حوصله ام نسبت به او. و پدرم که آن اتفاق عطیم بخشش او در قلب من ،که همه این سالها در انتظارش بوده ام، هنوز گویا فرا نرسیده است…..ناامیدم آیا؟ نمیدانم… خنکی مطبوع هوا مانع این میشود که من ناامید باشم.سبکسرانه امیدوارم….
دومین روز سال جدید است و 364 روز باقی است برای همه اتفاقهایی که باید بیفتد.364 روز ..... و من امیدوارم......
یک بگیر و ببند اساسی را خواب دیدم.یک عالمه دانشجو را گرفته بودند یا میخواستند بگیرند و من هم بودم.(نمیدانم چرا من آن وسط بر خورده بودم؟) زنی هم بود که پسری کوچک داشت. پسر آنقد رکوچک و شکننده بود که انگار از مقوا ساخته شده بود. ما همه اش نگران مادر پسر بودیم که مبادا بگیرندش. انگار او را قبلا هم گرفته بودند و آثار شکنچه بر چهره اش آشکار بود. ما که همه مان فراری بودیم، به مغازه میوه فروشی آقای توکل ! رفتیم و زیر میزهای میوه پنهان شدیم. ولی آنها (پلیس یا اطلاعات)باز هم ما را دیدند.
دیگر به یاد ندارم چه شد...ولی د رآخر ما سوار بر پلی معلق شدیم که با سرعتی عجیب و غریب در نوسان بودو آن زن که انگار خود من بودم، بچه را در کیفی گذاشته بود و بر لبه پل موهایش را به باد سپرده بود و آن کیف آویزان بود میان اسمان و دریا.
در خواب از بیم افتادن کیف در آب میلرزیدم.
بهار در راه است و من دلتنگ چیزهایی در گذشته هستم.
کفشی نو خریده ام . از نوع کفشهای تو. آن کفشهای مشکی. با پاشنه ای صاف و دوختی ظریف .که من هرگاه آنها را میدیدم پشت در اتاق، تکه ای از قلبم کنده میشد.آنها که مرتب کنار هم جفت شده بودند و تو آسوده و رها، (همیشه رها)، آنها را ترک کرده بودی.دلم برای کفشهایت تنگ شده.آنها که پاهای تو را در خود جای میدادند.پاهایت با جورابهای ساده و مچی لاغر و سفت . و موهایی سیاه. که در چشمان آن سالهای من از سبزه نیز لطیف تر بودند.
راستش دلم برای آن اندام فیلی رنگ بزرگ هم تنگ شده. با ابرهایی که آن زیر بودند. زیر پوستت و هر آن ممکن بود ببارند. و آن بینی کج و کوله و آن قرمزی نوزادگونه میان ابروانت. و دستان کوتاه و گرمت و آن ناخنهای مربعی شکل...نه دستانت گرم نبودند. آنها داغ بودند. آنها از آتش شومینه ای که من هر بار کنارش مینشستم هم سوزان تر بودند. همان شومینه ای مه در کنار آن چشمان تو ناگهان ستاره شدند و از تابش آنها چشمان من نیز.
دلم برای آن مانتوی سیاه خودم با دگمه های بزرگ دو سوراخه هم تنگ شده است. آن که تار و پودش بوی عطر تو و خود تو را میدهد.آنکه من از وقتی خریدمش تا آخرین بار که پوشیدمش ، یکسره به تو فکر میکردم. دلم نمی آید به دور اندازمش ولی مدتهاست که دیگر حتی از کمد بیرون نکشیده امش. دلم برای چیزهای بسیار دیگری هم تنگ شده.....
گاه فکر میکنم شماره ات را بگیرم و صدایت را بشنوم. صدایت را که همیشه آنقدر نزدیک و شفاف بود که گویی در کنارم نشسته ای و به محض شنیدنش، هر ناراحتی ام را در خود حل میکرد.اما انگشتانم بعد از گرفتن 2 ،3 شماره اول پشیمان میشوند. راستش دیگر حوصله آن بازی را ندارند.آن بازی هولناک و شیرین تا سر حد وجود را.
میدانی؟ "دلم " برایت تنگ میشود ، ولی دیگر قسمتهای وجودم نه! آنها تو را دوست ندارند.و گاه حتی فکر میکنم قلبم هم دیگر دوستت ندارد. به گمانم تنها دلتنگ آن تصویر نقش بسته بر چشمان خوش باور 2 سال پیش خود است. نه چیزی دیگر.
